|
جنین کوچک بود . سری کوچک داشت . دستهایی ظریف و پاهایی خرد . جنین زیبا بود . یک زیبای مینیاتوری . که می شد حتی آن را در پشت یک دکور چوبی گذاشت و همراه با صدای یک موسیقی آرام پک زد به دود سیگاری و مدام نظاره اش کرد و به انسان اندیشید . می شد به دختری اندیشید که یک شب وقتی همه خواب بودیم مقابل آینه ایستاد و گیسوانش را چید .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 18:17 توسط آراز |
|
|
( برای متین اسماعیلی ............. و شاعرانه هایش ) پله ها را یک به یک طی خواهد نمود و به آنچه در دل دارد خواهد اندیشید . راهبان درون معبد هو آنگ هو ، همه نظاره اش خواهند کرد . مرد راهب پیچ در پیچ پله ها را بالا خواهد رفت . بر بلندای آن برج سر به فلک کشیده خواهد ایستاد و با ردایی سراپا سفید در آن لحظه ای که خنکای نسیمی می وزد تمامی زمین را نظاره گر خواهد شد . هفت ضربه ی پیاپی برآن ناقوس طلایی خواهد نواخت و از تمامی آدمیان تنها به اندازه ی هفت ثانیه تمنای سکوت خواهم کرد . زمین که سکوت کند همه ی بشر به احترام یگانه مادر زمین خاموش خواهند ماند . برای هفت ثانیه پریان ، دیگر نصیحتی نخواهند گفت و اجنه ی شریر دست از وسوسه های شوم خواهند برداشت. حتی خدا هم دوزخیان محکوم به حبث ابد را برای هفت ثانیه خواهد بخشید تا نظاره گر واقعه باشند . برای هفت ثانیه همه ی الهگان اساطیری به واقعیت بدل خواهند گشت.برای هفت ثانیه اقوام بدوی غار نشین دست از نغر رویاهای خیالی خویش بر دیواره ی غارها خواهند کشید . برای هفت ثانیه مردمان تمدن های کهن مصر و بین النهرین دست از حک کردن قوانین مدنی بر لوحه های سنگی خواهند برداشت . برای هفت ثانیه کلیساهای قرون وسطی سرودهای مقدس را نخواهند خواند . برای هفت ثانیه آکادمی های رنسانس به زایش مجدد یک طفل نارس فکر نخواهند کرد . برای هفت ثانیه صنعتگران متجدد دست از اندیشیدن به کابوس قفس های آهنین بر خواهند داشت و برای هفت ثانیه معماران پست مدرن دست از هم آغوشی با اسکلت های آهنین و برهنه ی برجهای شیشه ای خواهند کشید. آهنگسازان و رهبران سازهای ارکسترال در دفتر های نت شان هفت نت سکوت سیاه خواهند گذاشت . نویسندگان دیگر واژه ای نخواهند نوشت و بازیگران بزرگترین تئاتر های جهان به روی صحنه ثابت خواهند ماند . اتللو در لحظه ی فرو بردن خنجر بر سینه ی یگانه معشوقش دزدمونا هفت ثانیه درنگ خواهد کرد . جلاد حسنک وزیر هفت ثانیه خواهد ایستاد و به آن هفت سالی خواهد اندیشید که قرار است پیکر حسنک بر سر دار بماند و رودابه پیش از آنکه گسیوان کمندش را از ایوان برای زال زر فرو ریزد. به کنیزکی خواهد اندیشد که اگر زال او را به زنی نمی گرفت نطفه ی شغاد نابرادر قاتل پسرش بسته نمی شد. برای هفت ثانیه همه ی زمینیان سکوت خواهند کرد و راهب معبد هوآنگ هو با آن ردای سفید آخرین سروده ی کودک نابینایی را برایشان خواهد خواند که زیر لب زمزمه می کرد : تنها برای هفت ثانیه ، دست از سرم بردارید تا به صدای تپش های قلبم گوش کنم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:8 توسط آراز |
|
|
( برای رضا مهدوی هزاوه ..... که خاطراتش همیشه رنگی است) گیریم که همه راست می گویند . ولی من باوری به همهمه ی مردمان این شهر ندارم.حتی هنوز که همه ی دارایی ام را ذره ذره باخته ام و اینگونه با دستهای تهی در آستانه ی نگاهشان ایستاده ام . من گناهکارترین انسان این شهرم که هنوز به سیاهی خوابهایم ایمان نیاورده ام .من ادامه ی قصه ی آن مسیح مصلوبم که به دید مردمان آن دیار دیگر امیدی به نجاتش نبود . من ، منم : شهروند نابهنجار افلاطون و آدم همیشه به خطا . این پارک خلوت عجین شده با پاییز ، این پل سنگی به مه نشسته و تو ، رودخانه ی آبی همیشه آرام که سالها است از دل این شهردور افتاده می گذری ، تنها دل خوشی حرف های رو سیاه منید .گواهی بده از سالیان درازی که تک و تنها در بلندای این پل ، خیره به زلالی صدای حقیقت مانده ام . گواهی بده از اورادی که هر روز هزاران بار از پس تکرار خوانده ام : « باور نخواهم کرد ؛ باور نخواهم کرد . حتی اگر همه ی مردمان این شهر از سیاهی کابوس های هزار و یک شبم بگویند» من عطرخوابهایم را خوب می شناسم . خوابهایم همه رنگی بودند . از تک تکشان یک نسخه نگه داشته ام و اثر انگشتم را به عمد در پای یک یکشان جا گذاشته ام . رود آبی همیشه آرام که سرچشمه هایت به سرزمین اساطیر می رسد . زمزمه هایم را با خود به دیار افسانه ها ببر . و برای الهگان از قصه های خیالی دنیای آدمیان بگو .از شهری متروک بگو که همه ی دیوار هایش سیاه است و خورشید مدام خمیازه می کشد . به الهه ی آبها از تنهایی دیوانه ای بگو که هزاره ها است در جستجوی خواب های رنگی خویش است .
------------------------------------------- یادگاری بر دیوار کاهگلی شماره ی ۱ - بیست و نه دی ماه وبلاگش مدتها بود که به روز نشده بود . همه ی دوستان اینترنتی نگرانش بودند . نه نشانی ... نه ردی ... خانواده اش کد رمز وبلاگ او را نمی دانستند . اصلا خبر نداشتند که او وبلاگی هم داشته و کلی رفیق چشم انتظار .... که شاید ، بروند و در آخرین یادداشت برای دوستان دل نگران بنویسند که : ستاره بود و به ماه پیوست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 18:51 توسط آراز |
|
|
ناقوس ها صدا خواهند کرد ؛ و به یکباره رمزهای تمامی کتب مقدس در دیدگانم معنا خواهند پذیرفت . آشفته ترین اندیشه هایم ، شاعرانه تر از شاهنامه به نظم در خواهند آمد و ... همه ی نوشته های سیاهم همچون سیاه مشق های نستعلیق زیبا خواهند گردید .............. تنها اگر تو بخواهی ----------------------------------------- یادگاری بر دیوار کاهگلی شماره ی ۱ - محله ی چنار در خیابان ولیعصر دختری هست که هر روز کنار وزنه ی ترازو یش مشق هایش را از روی کتاب فارسی می نویسد . این روزها دارم روی پایان نامه کار می کنم . بررسی تکوین پست مدرنیسم . دریدا . فوکو . لیوتار ....... عدم قطعیت ... بینا متنیت .. توی کتابهای من همه چیز در هم و بر هم است . خیلی دوست دارم بدانم توی کتاب آن دختر چه خبر است . توی آن کتابها هم از سارا و دارا خبری هست ... امین و اکرم هنوز هم با هم برادر و خواهر هستند ؟ کسی از گاو مش رحیم خبر دارد .. کوکب خانم هنوز هم زن با سلیقه و کد بانویی هست یا نه ؟ .............. او باید دنیای کوچک خودش را داشته باشد . و حرف ها را درس به درس بیاموزد ........ او هم باید به دنیای آرمانی خودش فکر کند ....... و به سهم کوچکی که می تواند از این دنیا داشته باشد .
----------------------------------------- یادگاری بر دیوار کاهگلی شماره ی ۲ - هشت دی رضا مهدوی هزاوه هنوز دارد در وبلاگش می نویسد . نوشته هایش یک طرفه شده اند . مدتها است که جای هیچ ( نظر دهید ) در پای نوشته هایش دیده نمی شود . دلم برای آن روزهایی که می شد به بهانه ی نظر دهید چیزی برایش نوشت تنگ شده است . آن روزهایی که وبلاگش عده ای از دوستان را دور هم جمع کرده بود . نه مدرن هستیم و نه پست مدرن . اما بلایای این دوران عجیب اسیرمان کرده ............ عصر حاضر ما............ دوران بی گفتمانی است ....... دروغ می گویند که اسم این عصر عصر ارتباط است . ............ از محمد صالح علا هم که دیگر خبری نیست .... راه میروم و راه می روم و تا دو قدم مانده که به صبح برسم خوابم می گیرد. دیشب تا سه نیم صبح بیدار بودم . یاد شب بیداری های رضا مهدوی افتاده بودم. ----------------------------------------- یادگاری بر دیوار کاهگلی شماره ی ۳- نه دی نوشتن داستان « سارای سرزمین دور » هنوز نیمه کاره مانده . .. اگر تمام شود مجموعه داستان را به ناشر می سپارم . .. سارای داستانم باید هنوز هم منتظر بماند تا پایان نامه تمام شود .
--------------------------------------------- یادگاری بر دیوار کاهگلی شماره ی ۴ - ده دی * بخشی از داستان « سارای سرزمین دور » - پیشکش به رفیق دیرینه : وحید هماتاش
هنوز سرت پایین است . نگاهت می کنم و می گویم : بخون . میگویی که خجالت می کشی . اصرار که می کنم شروع می کنی به خواندن و دوباره به آواز از او می گویی . از زنی در باران . و از کسی که یک زمان در گذشته های دور خودش را به آب که نه ؛ به سیلاب سپرد . آپاردی سللر سارانی من از آذری چیزی نمی دانم رحمان . اما هر بار که می خوانی دوباره تصویر سارا مقابل چشمم جان می گیرد . تو مردی و خبر نداری . اما من این زنانگی ها را خوب می شناسم .این زنانگی های مشترک لا مکانی اند . هر بار که می خوانی دوباره سارا جان میگیرد و شبیه مونالیزا به صورتم لبخند می زند ----------------------------------------------- یادگاری بر دیوار کاهگلی شماره ی ۵- پانزده دی دیروز با آقایان رضا مهدوی و محمد و مهدی و احسان رفتیم روستای هزاوه....... روستای کودکی های مهدوی را بعد از سه سال دیدم ..... مهدوی کلی ازخاطرات کودکی اش گفت و دوباره از محمد صالح علا ........ با اینکه صالح علا رفیق صمیمی رضا مهدوی است . ........ با اینکه خیلی زیاد دوستش دارم ...... با اینکه از دوران نوجوانی مشتری ثابت برنامه های رادیویی اش بودم ........ هیچ وقت نخواستهام که از نزدیک ببینمش ....... دوست دارم که همان تصویر خیالی و ذهنی که از او در ذهنم است باقی بماند ............ به گمانم هر انسانی یک چهره ی اسطوره ای دارد که نباید زیاد به آن نزدیک شد ........ --------------------------------------------- یادگاری بر دیوار کاهگلی شماره ی ۶ - نوزده دی ساختار زندگیم دیروز ُ شبیه سبک قصه های ایرانی شده بود .... قصه در قصه . روایت اندر حکایت .... داشتم فیلم « شیرین « کیارستمی را می دیدم . وسط فیلم هوس خواندن خسرو و شیرین را کردم . رفتم سراغ کتابها . شیرین در کار خسرو خسروان بود و پادشاه ایران مدام در رویای شیرین ........ .... و بیچاره فرهاد ......... بیچاره فرهاد که در این میان جایی نداشت .کتاب پشت کتاب بود که می خواند م ....... انجیل به روایت متی .......... و دوباره روایت و بشارت منجی ........ و دوباره صدای فروغ که می گفت : کسی خواهد آمد . در دیوان شرقی گوته هم همان حکایت بود . از جهانی به جهانی دیگر پر می کشیدم ... از اندیشه ای به اندیشه ای دیگر ... ..... نیمه های شب به خودم آمدم .... تازه یادم آمد که فیلم شیرین کیارستمی همچنان نیمه کاره مانده است . خوابم می آمد .... کامپیوتر را خاموش کردم و حکایت شیرین همچنان بی سر انجام ماند ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 21:17 توسط آراز |
|
|
کوچه پس کوچه های وبلاگم عزادارند . دیوارها سیاه پوشند و بازار تکیه ها و حسینیه ها دوباره به راه . این شبها به هر کوچه پس کوچه ای که سر می زنم دیگ های نذری بر پاست . ( این شبها ) عنوان برنامه ای در شبکه ی یک سیما نیست . عنوان نوشته ای است که در کنج دلم جا خوش کرده و همچنان در انتظار صبحی است تا بر سینه ی زخمی ام طلوع کند . شب ، دوباره مهتابی است . طرح ماه بر سینه ی حوض فیروزه ای چین می خورد و ماهی قرمز توی آب آهسته در دنیای کوچکش در حرکت است . نشسته ام کنار پاشویه . جیرجیرک می خواند و از شیر کنار حوض قطره قطره آب می چکد . همچنان ساکتم . دارم فکر می کنم : ژ ماهی ها هم تشنه می شوند ؟
ماهی کوچکم تمام زندگی اش آب است . بنیان خانه و کاشانه اش بر آب است . ماهی کوچکم از بدو تولدش اسیر آبی بیکران شده است . قطره ای بر سینه ی حوض فیروزه می چکد . ماهی چرخی می زند و طرح ماه دوباره چین می خورد . دارم به مفهوم تشنگی فکر می کنم ؟ این شبها همه جا شربت پخش می کنند . همه جا پر از ظرف های یک بار مصرف غدای نذری است که بر زمین افتاده . دارم فکر می کنم چند تای این ظرف های یک بار مصرف خالی به آن کسی رسیده که باید برسد .می رسد ؟ ..... وقتی که بنیان مفاهیم کارکرد حقیقی خود را می بازند و اصل ها به فرع بدل می شوند ، نیت های خیرخواهانه به بی راهه خواهد رفت ... این شبها چند شکم گرسنه سیر می شود ؟ .......... کسی هست که به جای گرسنگی جسمی به گرسنگی فکری فکر کند ..... کسی هست که بخواهد در راه مظلومیت حسین( ع ) نذر کتاب بدهد .... و در سر در تکیه ها به جای شربت ، کتاب خیرات کند ؟ وقتی که غذاهای نذری شکم سیرها را سیر تر می کند و سیمای کوچه پس کوچه ها آراسته به انبوه ظرف های یک بار مصرف ریخنه بر سطح خیابان است . ای کاش ... آزاده ای پیدا می شد که مفهوم امر به معروف و نهی از منکر را دست معنا می کرد .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم دی 1388ساعت 21:36 توسط آراز |
|
|
اين واژه هاي تلخ حكايت قصه ي شيرين نمي كنند. فرهاد ديگر نقش هيچ الهه ي ازلي را بر صخره ها نغر نمي كند و اسطوره هاي خيالي من در انتظار بدل شدن به واقعيي بي بديل ، همچنان بر كنجي از ديوار تاريخ كز كرده اند و آه مي كشند . اوزيريس، هزاره ها است كه خداي سرزمين مردگان است و مصر گناهكار واقعي است و خدايان اساطيري تمدن هاي كهن در انتظار روزي اند كه حق به حق دار برسد . شبيه قصه ي شيرين نيستم . تلخم .تلخ تر از واقعيتي كه مي خواهم بفهمم .حقيقتي كه مي خواهم بگويم و ترانه اي كه مي خواهم بخوانم . اما مي دانم ، در دنيايي كه سراسرش مردگي است شهرزاد قصه هاي من همچنان تا ابديت قصه خواهند گفت و سيزيف همچنان با پيكري لرزان گام خواهد برداشت و همچنان خواهم سرود كه : اين منم ..... حقيقي ترين انسان حتي اگر چيزي بيشتر از اين را براي گفتن نداشته باشم و در زمانه اي نه چندان دور شهرزاد قصه گو زير گوشم زمزمه كند كه : تو نيز به افسانه ها پيوسته اي ، ديگر برايم فرقي نمي كند .فرقي نمي كند كه مرز خيال و واقعيت چه باشد و اسطوره هاي پست مدرن زيبايي الهه ي ونوس را بفهمند با كه نه . فرقي نمي كند كه مرد عنكبوتي به روي تمامي برج هاي شيشه اي شهر تار بتند و با تارهاي تنيده ، سازي بسازد و وقتي كه باران مي بارد سمفوني جديدي از مفاهيم را برايم بنوازد. فرقي نمي كند كه زئوس دوباره جان گرفته و ايرانسل خداي اسطوره هاي پست مدرن شده وتمامي مجراهاي ارتباطي به بن بست ختم مي شود و هيچ مشتركي در دسترس نيست . اما ... فرق مي كند كه حتي به اندازه ي نگاشتن حقيقت يك واژه ي كوچك در دسترس باشي . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:1 توسط آراز |
|
|
( به مهدی رجبی .................. ) اواخر پاییز باشد و باران تند هم ببارد و توی آن خیابان یک طرفه راه بروم و نگاهت کنم و بگویم : اصلا مهم نیست . مهم نیست که این خیابان یک طرفه چیزی برای دل خوش کردنمان ندارد رفیق دیرینه . به سر سلامتی آنها که با ما بودند و دیگر نیستند .و به خاطره ی آنها که می نوشتند و دیگر نمی نویسند . اصلا به سلامتی همین محمد خودمان که الان در اراک است . این روز ها حتی همین باران هم غنیمت است . میگویی دکتر دوباره شروع کرده به نوشتن . وبلاگش دوباره جان گرفته بعد دوسال. چند تا از رفقا هم دوباره می نویسند. میگویی که هنوز هم هر از گاهی به کوچه پس کوچه های قدیمی وبلاگم سر می زنی . باور نمی کنم که این نوشته ها چیزی برای گفتن داشته باشند که تا حالا چندین بار مداوم خوانده باشیشان . نزدیکی های تئاتر شهر است . بلیط گرفته ایم که برویم تئاتر ببینیم . تو می گویی نمی خواهی بنویسی . آسمان همچنان ابری است . دارم فکر می کنم « میشود که این وبلاگ متروک دوباره جان تازه بگیرد ؟ » هنوز باران می بارد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 16:45 توسط آراز |
|
|
صحبت مرید و مراد است و صحبت شیفتگی . اینکه شمس لنگرودی برای من همان قدر عزیز است که شمس تبریزی بود برای مولانا . از شمس لنگرودی در این سالها بسیار آموخته ام . و هنوز لذت خاطره ی اولین جلسه ی دیدارم با او باقی است . اینکه من او را از پانزده سالگی می شناختم و اولین دیدارم در بیست و چهار سالگی میسر شد . اینکه اولین نوشته هایم را برای خوانش با ترس به او دادم و از آن سالها تا کنون همیشه دست نوشته هایم را با نهایت دقت خوانده و نقد کرده . و چه بسیار چیز ها که از رفتارش . از برخورد با شاگردانش . از جواب های عالمانه اش اموخته ام ... و شاید اینها بهانه های کوچکی باشند برای ارادت و میل من به او .که از یک شاگرد شاید چیزی بیش تر از این بر نیاید.
در دنیای شلوغی که همه ادعای فضل و کمال دارند و همه علامه ی دهرند . . . سر و کارم با کسی نیست . تنها همین یک شمس برایم کفایت است . همان قدر که شمس تبریزی مولانا را کفایت بود .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:26 توسط آراز |
|
|
منبع: کانون هنرهای نمایشی ملل
...و بسیارند کسانی که به خیال خام خویش بسیار میدانند. و همانان اند که به سر کشیدن جام شوکران سقراط حکم می دهند . در جای دیگر مسیح را به صلیب می کشند . زمانی دیگر حلاج را به بالای دار می فرستند و شهاب الدین را به گوشه ی سیاه چالی در حلب - از متن اثر
کتاب روایت عقل سرخ که در قالب نمایشنامه و به قلم «میثم نبی» به چاپ رسیده است روز پنجشنبه مورخه چهارم شهریور ماه هشتاد و هشت در کارگاه ادبیات کانون هنر های نمایشی ملل رونمایی و مورد بررسی قرار گرفت .این کتاب که برداشتی آزاد از داستان عقل سرخ سهروردی است سعی در بازتاب دغدغه های نسل جوان معاصر و ارتباط آن با نسل های پیشین خود دارد . در خلال این جلسه جایگاه ادبیات کهن در متون دراماتیک ایرانی و ظرفیت ها و محدودیت ها ی آن جهت بهره گیری های موثر مورد بررسی قرار گرفت . « عدم به روز رسانی آثار » ،« محدودیت های زبانی » و « پیچیدگی های فلسفی و محتوایی » از مهمترین دلایل مهجور ماندن آثار سهروردی در میان نسل جوان امروز ایراد شد . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مطالب مرتبط: یادداشتی بر نمایشنامه ی عقل سرخ - مهرداد بهراد مصاحبه ی من با روزنامه ی مردم نو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:5 توسط آراز |
|
|
منبع : فصلنامه ی پژوهشی مشق هنر
یادداشتی بر فیلم « درباره ی الی »
میثم نبـــی
هنر را داری قابلیتی می دانیم که می تواند پیچیده ترین مفاهیم فلسفی را در قالبی کاملا ساده عرضه داشته و ادراک اندیشه های عمیق هستی شناسانه را بر مخاطبش سهل الوصول تر سازد . «درباره ی الی » از آن دست آثار است که با چنین رویکردی از جانب اصغر فرهادی ، دست بر بیان پیچیدگی های زندگی انسانی می زند . بازتاب تصویری از انسان معاصر که در نگره ی پسا مدرنی ، عجز و نا توانی اش در ادراک « حقیقت » وی را دچار بحران های متعدد ساخته و زندگی اش را دامن گیر آشفنگی های نا خواسته ی می گرداند. کلیت فیلم در راستای ارائه ی چنین اندیشه ای در ساده ترین شکل بیانی آن است.
سپیده با نیتی خیر خواهانه از الی دعوت می کند که برای آشنا شدن با احمد آنان را در سفر به شمال همراهی کند . الی ( که چند ماهی است تصمیم به متارکه نامزدش دارد) بر حسب پایبند بودن به قوانین و عرف های اجتماعی در ابتدا این درخواست را رد کرده و از سپیده می خواهد که تا مشخص شدن وضعیت خود با نامزدش این آشـنایی را به تعویق اندازد . اما با بیان این مطلب از جانب سپیده که احمد به زودی به آلمان باز خواهد گشت و ممکن است که دیگر چنین شرایطی فراهم نگردد ،الی با تردید و با شرط اینکه تنها یک روز با آنها همراه باشد و هیچ کسی از این قضیه اطلاعی پیدا نکند دعوت وی را می پذیرد .اما در نهایت این همراهی و رفتن وی به شمال منجر به غرق شدنش در دریا و به وجود آمدن مصائب عدیده می گردد. مقصر ماجرا کیست ؟ در نگرش پست مدرنیستی به درام ، دیگر این حضور نظام های دو دویی ِ خیر مطلق و شر مطلق نیست که ایجاد تضاد و کنش دراماتیک می کند . جلوه ی مساله بسیار پیچیده تر از این ها است . گویی همه ی کاراکتر ها ، هم خیرند و هم شر . همه ی شخصیت ها ، هم مقصر و مسبب شرایط به وجود آمده هستند و هم نیستند . عامل اصلیِ کنش گر ، ناشی از عجز انسان معاصر است در برابر عظمت مسائلی که در دنیای مدرن او را احاطه کرده است . برخورد وقضاوت ساده و سطحی با زندگی را که نتیجه ی عدم آگاهی عمیق است می توان یکی از مهمترین مولفه های انسان معاصر عصر تکنولوژیک دانست. انسانی که علی رقم به همراه داشتن جدیدترین امکانات و علوم و تکنولوژی ها گویی در مواجه با مسائل از همه ی انسانهای نسل های پیشین ضعیف تر و سهل انگار تر است . صحنه ی بادبادک هوا کردن الی و خوشحالی کردن کودکانه اش نمونه ی بارزی از این مساله است . انسانی که به سادگی و در لحظه ای کوتاه همه ی مسئولیت هایی که برای حفظ زندگی بر عهده اش قرار دارد را فراموش کرده و غافل از عواقبی که در انتظارش است کودکانه به بازی می پردازد . این «سادگی» چه به لحاظ فرم و چه از لحاظ محتوایی با تمهیدی کاملا آگاهانه از جانب مولف ، در جای جای اثر نمود دارد . در صحنه ای از فیلم زمانی که سپیده برای دریافت کلید به زن محلی مراجعه می کند و متوجه می شود که بیش از یک روز نمی توانند در ویلای مد نظر بمانند با بیان اینکه تازه عروس و دامادی را با خود به همراه آورده اند قصد در متقاعد کردن زن محلی دارد. اگر چه سپیده در آن لحظه واقعیت را بازگو نمی کند . اما آنچه که ابراز می دارد از دید خودش برابر با دروغ نیست . زیرا به الی و احمد به چشم زوجی مینگرد که قرار است به زودی با یکدیگر ازدواج کنند . و همین بیان ساده است که موجب می شود زن محلی کلید ویلای کنار دریا را در اختیارشان قرار دهد تا بعد ها باعث رقم خوردن حوادث غیر قابل پیش بینی شود . یا در صحنه ی شام خوردن در تراس : با آنکه مدت زمان زیادی از آشنایی باقی افراد با الی نمی گذرد زمانی که الی برای آوردن چیزی به آشپز خانه می رود . همه ی افراد در غیاب وی صحبت از ویژگی هایش کرده و در قضاوتی سطحی وی را برای احمد مناسب می دانند و خود احمد نیز عجولانه پیشنهاد خواستگاری رفتن را می دهد . اما همین افراد در صحنه هایی دیگر و پس از غیاب الی قضاوت هایی کاملا متضاد با آنچه که در ابتدا داشتند را پیرامون شخصیت وی ابراز می کنند ؛ قضاوتی سطحی ناشی از عدم آگاهی از واقعیت . آنچه که در نگرش « نیچه ای » آگاهی از تمامیت آن را بر انسان غیر ممکن می پندارد همین نگاه ساده انگارانه ی به پیچیدگی های دنیای مدرن است که ما را با تصویری از انسان مفعول و منفعل روبرو می کند . شخصیت هایی بدون انسجام و « از هم گسیخته » که در بعد روانشناختی علی رقم اینکه سعی در رعایت مولفه های جوامع مدرن همچون احترام به عقاید دیگران و اتخاذ تصمیمات صحیح بر اساس جمع آراء دارند ، نا خواسته و بر حسب قرار گرفتن در بر بحران ها ، رفتاری خلاف باورهایشان ارائه کرده و نا خواسته موجب رقم خوردن صحنه هایی همچون کتک خوردن سپیده از امیر و جدل های شهره و پیمان می شوند. «عدم تناسب » عناصر و پدیده ها نیز از دیگر موارد ی است که نمود دارد . شاید نسبت (سپیده و پیمان ) و (شهره و امیر ) به عنوان یک زوج متناسب تر به نظر آید اما در واقعیت ، با چینش آگاهانه ی دیگری از جانب کارگردان مواجهیم که مبین همین مساله است .و همین عدم تناسب ، که احتمالا آن هم ماحصل برخورد های سطحی دیگری در گذشته است ، می توانند زمینه ی مشکلات نابهنگام دیگر را فراهم آورد . وجود همین مولفه های به ظاهر ساده و پیش و پا افتاده است که دامنه ی بحران را آهسته آهسته به سمت اوج پیچیدگی پیش می برد و در نهایت و در یک نگاه ِ تحلیل گرانه به یک پاسخ « آری » یا « نه » از جانب سپیده ختم می کند : آیا الی آنها را از این مسا له که پپیش از این نامزدی داشته مطلع کرده بوده یا خیر ؟ سپیده چه پاسخی می تواند بدهد ؟ در شرایطی که ارائه ی هر کدام از پاسخ های « بله » یا « خیر » در نتیجه مساله برای نامزد الی هیچ تفاوتی ایجاد نخواهد کرد و از دید او در هر دو صورت رفتن الی به شمال برابر با خیانت به خودش محسوب می شود . منتهی شدن به چنین خاتمه ای تداعی کننده ی یکی دیگر از مختصات نگرش پست مدرن است تحت عنوان « عدم قطعیت » : اینکه حقیقت بستگی به زمان و مکان و زمینه دارد و وابسته به اینکه از چه زاویه ای به آن نگریسته شود . سپیده از زاویه ی دید خودش قصد دارد که دو طرف را به مقصر نبودن الی مجاب کند . اما هر کس از منظر خودش ماجرا را بررسی می کند و تلخ ترین و گروتسک ترین مورد قضیه این است که اکثر افراد الی را مقصر ومسبب اصلی همه ی این ماجرا ها می دانند . و اینگونه است که «الی » به گناهکارترین و در عین حال بی گناه ترین قربانی این حقیقت بدل می گردد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:6 توسط آراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبنوشت های میثم نبــــــــی
|
| پیوندهای روزانه |
|
شمس لنگرودی رضا مهدوی هزاوه متین اسماعیلی وحید هما تاش مهرداد بهراد ناتاشا امیری مانا رها دلدار مهدی رجبی محمد محجوبی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
مقالات مدیریت وبلاگ آثار در دست چاپ و نگارش مدیریت وبلاگ |
|
RSS
|